سفارش تبلیغ
صبا ویژن





















حامل نور ...

  این دل وامانده ام همیشه ساز خودش را میزند ، یکبار نشد محض رضای خدا بیخیال خودش شود و بگوید چند سال است که دلتنگ کربلایش هستی اما نمیخواندت ... بیخیالش شو دیگر ،مولایت کنیزی سرکش و گناهکار نمیخواهد ... ان زمان که باید به ارزویت میرسیدی نرسیدی حالا ؟! با این دل سیاه و چرکینت چه میخواهی ؟! چه انتظار داری ؟! مگر کربلا جای گناهکار هاست ؟! کربلا را فقط به اهلش میدهند به خوبان درگاهش نه روسیاهی مثل تو ...

اما دلم باز ساز خودش را کوک میکند در گوشم میگوید : خب نمیشود بروی و ادم بشوی و برگردی ؟! اخر من به تو چه بگویم به چه زبانی ؟!

نمیخواهدت ؛ نمیبینی ؟! به حال خودت رهایت کرده ...

پ.ن : تو را به اخرین قطره خون علی اصغرت به حال خودم رهایم نکن 

 


نوشته شده در پنج شنبه 98/12/15ساعت 5:45 صبح توسط فاطمه کریمی نظرات ( ) |

سلام حاج قاسم 

از زبان دل های داغ دیده ای با تو سخن میگویم که داغ تو بر جگرشان مانده 

حاج قاسم من و خانواده ام عزادار بودیم که غم از دست دادنت قلب هامان را اتش زد 

روز سومی بود که محمدمعین عزیزمان اولین و تنها نوه ی خانواده مان را که شش ماه بیشتر مهمانمان نبود از دست داده بودیم ،هنوز گیج نبودن گل شش ماهه مان بودیم و شاید از یاد برده بودیم که همیشه بدتر از بد هم وجود خواهد داشت 

صبح روز سوم بود که با خبری مات و مبهوت شدیم انگار داغ دلمان تازه تر شد یا نه اصلا بهتر بگویم ،یک لحظه غم خودمان را فراموش کردیم و جراحتی عمیق بر دلهایمان بود خبر پرکشیدنت 

حاج قاسم 

انروز صبح پدرم ناباورانه و اشک ریزان جزییات اسمانی شدنت را تعریف میکرد و من و مادرم با چشمانی اشکبار و نگاهی غمی الود خیره به صفحه ی نمایشگری بودیم که انگشترت را نشان میداد و مهر تاییدی بود بر حرف های پدرم...

حتی برادرم که فرزندش را از دست داده بود و شاید فکر میکرد دردی بالاتر از درد او نیست برای از دست دادنت چنان اشک میریخت که گویی فرزندش را از یاد برده بود ...

جانکاه بود غم از دست دادن عزیز و جانکاه تر وقتی عزیزتری را از دست بدهی ...

عزیز تر خانواده ی من برایمان دعا کن 


نوشته شده در سه شنبه 98/11/1ساعت 5:23 عصر توسط فاطمه کریمی نظرات ( ) |

 هر برگ پاییزی قصه ای بهاری دارد

 وقتی که خاطراتش را مرور میکند

  بهار در ذهنش زنده میشود ،

  جان میگیرد گوشه ای از دلش دوباره سبز میشود 

  حس ناب جوانی اش گل میکند و 

  نا خوداگاه لبخندی محو گوشه ی لبش خود نمایی میکند

  اما لحظه ای به خود می اید که 

  صدای شکستنش کوچه را پر میکند 

  یک آن ، 

  یک لحظه ، 

  یک ثانیه 

  همه ی احساسش میمیرد 

  ناباورانه چشم به عابری میدوزد

  که گام هایش صدای خرد شدن تمام برگ ها را 

  اهنگ عاشقی اش کرده ... 

  یادمان باشد شاید عشق و احساس کسی 

  به خاطر خوشی هایمان از بین برود 

  مراقب دل های شکسته باشیم ...

 


نوشته شده در دوشنبه 98/9/25ساعت 9:26 عصر توسط فاطمه کریمی نظرات ( ) |

  سحرگاهی که دل به معبود داده باشی

  ارامشی بی بدیل نصیب تو و دلت میشود

  که انگار هیچ غمی از ازل نبوده و نیست و تا ابد هم نخواهد بود ، 

  خدای مهربانم ،

  حالا وقتی مثل کودکی ام  با نام مهربان صدایت میکنم،تفاوت  دارد ،

  زیرا حالا با یقین کامل و اگاهانه به مهربانیت اینگونه صدایت میزنم ؛

  مهربان خدای من ، عفو کن مرا بخاطر غفلتم بخاطر بی ادبی ام ،

  بنده ات ناسپاسی کرد و تو باز هوایش را داشته ای !

  بنده ات سر کشی کرد و تو دست بر سرش کشیدی !

  بنده ات غفلت کرد اما تو هر لحظه یاریش کردی !

  میدانم میبخشی تو بخشنده ای ،

  تو برای بنده هایت کم نمیگذاری ،

  رو سیاهم ای غفار الذنوب،

  پروردگارم تو هیچگاه ابروی بنده ی خاطی ات را نمیبری،

  اری تو ستار العیوبی تو مهربان خدای منی ...

  کمکم کن ؛کمکم کن تا غافل نشوم !

  من عبد ذلیل تو ام ،

  اگر یاری تو نباشد نمیتوانم....

  "معبود من میپرستمت "

 


نوشته شده در شنبه 98/3/11ساعت 3:2 صبح توسط فاطمه کریمی نظرات ( ) |

  امشب غریبانه ترین شب خانه ی مولا علی (ع)است 

  مادر که در خانه نیست،پدر هم میرود ...

  دیگر چه میماند برای دل زینب (س)؟! 

  جز غم غریبی و تنهایی حسن(ع)؟! 

  جز غم سر و نیزه و کرب و بلا ؟! 

  بعد از مادر این خانه غم داشت اما ستون هم داشت !!

  بعد از پدر یک زینب (س)میماند و غم هــــــــــا...

  امان از دل عمه ی سادات ...


نوشته شده در یکشنبه 98/3/5ساعت 7:43 عصر توسط فاطمه کریمی نظرات ( ) |

 ادمها تغییر میکنند و هیچگاه به یک حال باقی نمی مانند این ذات ادمیست که   انعطاف پذیر است ،اما گاهی این تغییر انقدر نرم نرمک اتفاق می افتد که انسان   متوجه ان نیست ، البته تغییرات همیشه دو جنبه داشته اند یا "خوبند یا بد"

 اگر بخواهیم تغییرات از خوب به بد را در نظر بگیریم چقدر دلگیرند ادمهای خوبی که   کم کم رو به بدی میکنند کمی که در این راه جلو تر بروند کارشان از تلنگر هم میگذرد   و برایشان کار ساز نیست...

 اما گاهی ادمها تغییر میکنند بدی هایشان را با خوبی عوض میکنند و چه دلنشینند   وقتی سعی میکنند فقط به جلو پیش روی کنند و حتی نمیخواهند سری به سوی   گذشته بر گردانند ،چه ارزشمند است این تلاش !

 خیلی وقتها در روزمرگی هایمان هردو اینها برایمان اتفاق افتاده و می افتد ،چه   خوب است که سعی کنیم همیشه راه دوم را پیش بگیریم که هم خودمان هم   اطرافیانمان را ارامش بخشیم ...

 


نوشته شده در جمعه 98/2/27ساعت 4:56 عصر توسط فاطمه کریمی نظرات ( ) |

 امروز دلم به قلم رفت نه دستم 

 امروز دلم امد تا کمی راز دل با تو بگوید ای همنشین همیشگی من 

 چقدر غریب و تنها شده ای ،یادم میاید روز هایی را که در اوج خوش درخشیدی 

 اما حالا بی کس تر از خودم در گوشه ای از این دنیای خاکی افتاده ای 

 وبلاگ من یاور روز های بی غمی ام 

 دلم برایت تنگ شده بود ،برای پست هایت ،

 برای رنگ زمینه ات ،برای نظراتت ،برای عکست برای همه چیزت ...

 یادم می اید هر چند وقت یکبار با چه وسواسی

 به دنبال زمینه برای نو شدنت میگشتم !!!

 ساعت ها وقت صرف نوشتن مطالبت  میکردم ،

 چقدر دوست داشتنی بودی و هستی و خواهی بود 

 الان بعد از هشــــــــــت ســـــال و اندی که از اغازت میگذرد با خودم میگویم شاید   بهترین کاری که در نوجوانی ام انجام داده بودم "تو بودی!"

 باز هم امده ام تا کنارت باشم ،بنویسم و بهاری ات کنم ...

 پی نوشت :  من امدم ...


نوشته شده در پنج شنبه 98/2/5ساعت 11:32 صبح توسط فاطمه کریمی نظرات ( ) |

  امروز چهلمین روز درگذشت پدر بزرگ عزیزم بود ...

  از دست دادن عزیز بسیار سخت است ...

  امروز رفته بودیم سر مزار ؛ همینطور که بیتاب جای خالی پدر بزرگ بودم

با خودم گفتم اگر ماادم ها هر کداممان در یک لحظه به این فکر کنیم که

نفر بعدی من هستم، آیا اماده ام ؟!

و مسلما که اماده نیستم ، خب پس بگذار فکر کنم

که چه کار هایی دارم که باید انجام دهم ؟؟؟

  اول از همه روزه و نمازهایم و حق الناسی که به گردن دارم

و دل هایی که شکستم و .... 

  وامان از دل شکستن ها  :(

  امان از حق خوری ها و امان از بی حرمتی ها ....

  ما ادم ها تا کجا می خواهیم پیش برویم ؟!  

  اخر و عاقبت همه مان به همان قبرستان ختم میشود ؛

چرا نمیخواهیم باور کنیم که این قبر امروز برای پدر بزرگم بود ؛

فردا برای من است ؟!

 چرا درست بشو نیستیم ؟! 

  حداقل قبل تر ها وقتی پایمان به قبرستان میرسید ،دلمان میلرزید

و از کرده هامان پشیمان میشدیم اما چه بر سرمان امده

که حتی قبرستان هم ادممان نمیکند؟!

  بگذارید راحتتان کنم ،هیچ چیز در این دنیا جز خود خدا باقی نیست ...

  پس خواهشا بیاندیشیم بعد رفتار کنیم ....

  خواهشا درست رفتار کنیم 

  خواهشا دل نشکنیم 

  خواهشا حق خوری نکنیم 

  خواهشا حداقل حرمت خودمان را نگاه داریم 

  پی نوشت : دلم خیلی ......  ::(


نوشته شده در سه شنبه 95/10/28ساعت 7:10 عصر توسط فاطمه کریمی نظرات ( ) |

  وبلاگم را ک ورق بزنی در گذشته ای نه چندان دور مخمل سیاه شب را میبینی

  که در سیاهه ی شب قلم خورد و بر صفحه جا خوش کرد ...

  اما الان چند ساعتی را دویده ام و به صبح نچندان سفید قبل طلوع خورشید رسیده ام ...

  صدای پرندگان خوش الحان گوشم را قلقلک میدهند تا بیدار بمانم

  و به نوایشان گوش بسپارم 

  احساس میکنم با من درد و دل میکنند ...دردشان را میفهمم !

  همسایه مان خانه شان را ویران کرده اس شکایتش را پیش من می اورند 

  اما نمیدانند ک شرمنده شان هستم .

  اخر ادم ها را که میشناسید ؛

  بروم به همسایه مان بگویم خانه ی سار هایی را که بر دیواره ی منزلت

  جا خوش کرده بودند را چرا ویران کردی ؟!

  خدا را خوش نمی اید !

  فکر میکنید چه پاسخی خواهم شنید ؟!

  جز انکه بگوید به شما مربوط نیست ،مگر شما مفتش محل هستید!!!!

  تازه خدایم را شکر میکنم اگر شمایش تو نشود !!!

  خدا هدایتمان کند !

  بگذریم ...

  کمی هم از هوا برایتان بگویم

  اگر تا بحال صبح به این زودی از خواب شیرین برخواسته

  و مقداری هوا تناول کرده باشید نیازی به توضیح اینجانب ندارید؛

  هوای صبح اخرین ماه بهار چگونه میتواند باشد ؟!بسی گوارا ...

  اکنون دیگر خواب شیرین صبح رحیل

  که در کتاب ها خوانده ایم انسان را ز سبیل باز میدارد چشمانم را فرا گرفته ....

  تا تحریری دیگر بدرود ....

 


نوشته شده در یکشنبه 95/3/23ساعت 5:14 صبح توسط فاطمه کریمی نظرات ( ) |

  شب و است و سکوت و پارچه ی مخملی اسمان ....

  از دور صدای خس خس جارویی

  ک با دستان پینه بسته ی رفتگر روی زمین کشیده میشود به گوش میرسد ...

  صدای عبور گاه گاه ماشینی در امتداد خیابان  

  سکوت شب و خس خس جارو را در هم میپاشد 

  تیک تاک عقربه های ساعت روی دیوار 

  شب خلاصه در دو حرف میشود کوتاه اما بی پایان ...

  وقتی بی خوابی به سرت بزند و فکر و خیال تمام ذهنت را بجوند،

  این پارچه مخملی سیاه با ان   پولک های سفیدش به راحتی رهایت نمیکند ...

  با تو میماند تا دور دست هاااا....

  تا هر کجا که خیالت پرواز کند ...

  اینجا درون اتاقم همه چیز رنگ ارامش دارد ؛ به جز خیالم که به دنبال توست ...

  بی قراری میکند برای امدنت ...

  برای ماندنت ...

  انگار تو را میخواهد ....


نوشته شده در دوشنبه 95/2/6ساعت 1:43 صبح توسط فاطمه کریمی نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >

 Design By : Pichak