سلام بر شما مخاطبان ارجمند کلبه نور که این روزها فقط هاله ای از اون مونده.میدونم که همه ی شما بزرگواران میدونید که به خاطر شروع فصل امتحانات و همچنین استرس کنکور زیاد نمیتونم به هم وبلاگی های خوبم سر بزنم.شرمنده.... انشاالله بعد از کنکور از خجالتتون در میام و یک التماس دعای مخصوص دارم که خیلی محتاجم.چون ثانیه هام کمی بارونی شده.... مثل همیشه نورانی بمونید و موفق باشید.
نمیدانم چرا بعضی از ثانیه ها دیر میگذرند
انگار دلشان میخواهد دلداریمان بدهند
اما
نمیدانند که بهترین هدیه برای ما عبور بی وقفه خودشان است
البته که میدانم
بعد ها حسرت همین لحظه ها را خواهم خورد
ولی حالا برایم گلوگیر شده اند... :(
نور نوشت : محتاج یک جرعه دعای ناب شما هستم
سلام
اقای من این روز ها طعم تلخی را تجربه میکنم....
میدانم که گونه های نازنینت مروارید باران است.....
حلالم کن اگر نمک پاشیدن کارم شده....! :(:(:(
***
نور نوشت:التماس دعا برای فرج
سلام
اما این بار که به فکر بروز کردن وبلاگ بودم ، هر چه گشتم موضوعی پیدا نکردم.انگار دلم باز می خواهد از دلتنگی هایش بگوید... از بیتابی هایش،نمی دانم چرا دست از سرم بر نمیدارد و به حال خودم رهایم نمیکند... ملالی نیست،باشد تا با غم هایم بسوزم...باز هم این خاطرات دلتنگی را میخوانید.اگر حال خواندنش را ندارید،اشکالی ندارد این ها را برای دلم مینویسم
باز هم به یاد قداست اهورایی اش می افتم و باز قلبم به سینه میکوبد و اشک هایم بی امان از پشت بغض گلو گیر رها میشوند و فرو میریزند.حالا روحم از کالبد این جسم خاکی جدا شده و به سوی بهشتش پر میکشد و من زمینگیر زمینش شده ام ....او رو به گنبد طلایی طلاییه نشسته ، با اروند نجوا میکند و خاطرات رمل های فکه را برایش هجی میکند و بعد نمازش را با اقتدا به شهدا در مسجد جامعی میخواند که ملائک بر فرازش به پرواز در آمده اند و آنگاه رو به سوی لاله های سرخ فتح المبین زیارت عاشورایش را زمزمه میکند...
باز جسم خسته ام به یاد آن لحظات نورانی آه از نهادش بر می آید و من دلتنگ تر از همیشه چشمانم را میبندم و در خاطرات شیرینش سیر میکنم...
اللهم ارزقنا شهاده فی سبیلک....
یا مقلب القلوب
سلام انگار همین دیروز بود که منتظر بهار 90 بودیم...
چقدر زود گذشت و چه اتفاق های زیادی برایمان افتاد...
چقدر ناباورانه نود را به نود و یک می سپاریم بدون ظهورش...
چقدر غصه هایمان کمرمان را خم کرد
و چقدر زود با سوسوی امید قد راست کردیم ...
و دوباره همین چرخه...
چه دلهایی را که بی شرمانه شکستیم...
چقدر دلمان را شکستند...
دلتنگ شدیم و دلتنگمان شدند...
و تا چه اندازه بخشیدیم و چقدر بخشیدنمان ؟!
چقدر از گناه دیگران گذشتیم و سینه فراخ کردیم ؟!
راستی چه مقدار دعا هایی که کردیم و فقط یک ثانیه بعد ،
از خیرشان گذشتیم و اجرش را با یک گناه ضایع کردیم...
من چه میگویم ؟! بایک گناه ؟! با هزاران گناه در یک روز...
و ای کاش سال جدیدمان را با این همه گناه به پایان نرسانیم تا شاهد ظهورش باشیم...
بارالها!به شهد شهود شهیدان مهدی ، مرا دائم الاشتیاقش بگردان
عید بر همه شما بزرگوارانی که در طول یک سال به کلبه این حقیر سر زدید و نوربارانش کردید مبارک باد.
سالی سرشار از نورانیت و معنویت برای شما و خانواده محترمتان آرزو مندم
التماس دعا.نور اسفند ماه 90
سلام ....
یادت هست هنگام اموختن واژه ی شهادت چقدر سوال پیچت کردم؟؟؟
یادت هست گفتی پرکشیدن؟!
یادت هست که گفتی نپرس، خواهی فهمید؟!
یادم هست انروز در هاله ای از ابهام ماندم.....
و دیگر هیچ نپرسیدم...
ای کاش میدانستم دلیل حرفت چه بود؟
کاش می دانستم که خودت تفسیرش می شوی:(
نور نوشت: دلم برایش تنگ است،التماس دعا
http://asemangra.persiangig.com/emam%2011.jpg
بسم رب الشهدا و الصدیقین
و مثل همیشه دلتنگی را تجربه میکنم،
این روزها دلم برایت تنگ میشود
نمی دانم دیگر کدامین مرهم را باید برای این دل بیابم ؟
هرچه خودم را دلداری دادم نشد..
انقدر که وعده دیدار دوباره داده ام و حاصل نشد
هم من خسته ام، هم او
دیگر نمیدانم...
فکر میکنم فراموشم کرده ای... ولی نه !
من...
من فراموشت کرده ام
راست میگویی من،
من فقط میگویم دلتنگم اما ...
دلت را به دست نیاوردم و...
در جای جای این زمین خاکی پایم لغزید...
شاید هم در جای جای این کره خاکی دلم لرزیده؟!
نمی دانم!
اری مثل همیشه تو راست میگویی.
من لغزیده ام...!
دستم را محکم تر بگیر تا به این آسانی نلغزم ...
دلم برای مکان عروجت تنگ شده بود:(
سلام بر شما حامیان حامل نور:
این نامه ی یک دختر به دوستشه که بعد از شهادت دانشمند عزیز کشورمون شهید مصطفی احمدی روشن نوشته شده.... چیزی که جالب توجه ست اینه که این دو تا دوست در مقطع اول راهنمایی مشغول تحصیلند و برای من این خیلی جالب بود....
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام انسیه جان:
دوست عزیزم مرا ببخش که به تو نگفتم و تو را ناراحت کردم.من به خاطر این که تو پیرو خط آقا خامنه ای هستی این عکس ها را(تعدادی عکس از مقام معظم رهبری و شهید احمدی روشن) از توی روزنامه برای تو قیچی کردم.می دونی چرا به تو نگفتم؟ چون پروانه و بهاره مسخره ات میکنند.به خاطر همین به تو نامه نوشتم و توی مدرسه به تو دادم،بیشتر گریه نکنی که چرا ایران این طور شد.
انسیه جان دعا کن خدا انها را هلاک کند،؛می دونی کی ها را؟ آمریکایی ها _ اسرائیل ها _تروریستی ها را.من هم مثل تو هستم من به خاطر سریال شوق پرواز پیرو خط رهبر شدم.این تصویر هارا ببین شهادت مهندس مصطفی احمدی روشن است.چون می خواهم تو را بی خبر نگذارم می گویم. می دانی که دانشمندان هسته ای ایران یعنی اقایان شهید علی محمدی _ شهید شهریاری و رضایی نژاد شهید شدند.این دانشمند جوان کشور من و تو یعنی ایران هم شهید شد و به جمع این دانشمندان شهید پیوست.و به جمع آقا امام خمینی(ره) و همه ی کسانی که در طول انقلاب اسلامی تلاش کردند هم پیوست.
انسیه عزیزم،خوشا به حال آن ها که آرزوی شهادت می کردند و به پیش خدا پیوستند و خوشا به حال آن ها که به پیش شهیدان کشوری _ بابایی _ تند گویان پیوستند.خدا کند که جایگاه انان در بهشت باشد. من و تو انشاالله دانشجوی هسته ای ایران عزیزمان باشیم و برای این کشور مثل دانشمندان ایرانی که ترور شدند تلاش کنیم.
پس نوشت : کمی تفکر می باید.....
بسم الله...
باسلام انشاالله که یکشنبه امتحان شیرین ریاضیمون اخرین امتحانه ... خدا بخیر بگذرونه... بگذریم... خب گفتم الان که وقت دارم بیام وانشاء نماز رو براتون بذارم تا ادای دین کرده باشم... الان میریم سر اصل مطلب :
وقتی کلام شیرین موذن برای اذان بلند می شود ، روح خفته ام بیدار میشود و مشتاقانه به سویش می شتابد.نوای خوش حی علی الصلاه وقتی که بر بام ملکوت طنین انداز می شود عطر خوب خدا را به مشامم می رساند و سرمستم میکند....
انگاه که برای رفتن به معراج خود را با آب های تجری من تحت الانهار تطهیر میکنم ، زبانم مملو از اذکار آسمانی می شود.وقتی که بر سجاده عشق می نگرم شوق عبادت عاشقانه خداوندی مرا به تجلی گاه سجده می کشاند و انگاست که با طیران روح به اسمان بپیوندم و نوای دلنشین تکبیره الاحرام فضای ملکوت را پر میکند...
و خداوند عاشقانه به خلوت تنهایی ام گوش می سپارد .انگار جز من بنده دیگری ندارد و هنگامه ذکر سبحان ربی العظیم که میرسد حس میکنم در آغوش خدا نماز می گزارم ، در آن لحظه هاله هایی از وجود پروردگارم روبه روی چشمانم صف آرایی میکنند.انگار روحم عروج می کند و عظمت و جبروت الله ناخوداگاه مرا به سجده می کشاند...
چفیه ام سجاده نورانی من است و دانه های تسبیحم هر کدام خاطره های حس خوب بندگی است،مهرم را از تربت بهترین بنده اش ساخته ام تا شفیعم باشد...
چادرم در درونم نغمه شیرین الله اکبر را می خواند. نمی دانم به کدامیک از فراز های عاشقانه نمازم دل سپرده بودم که مرا به این وادی کشانده؟!هر چه می نگرم تازه میفهمم که این فقط از لطف اوست که حلاوت عبادتش را در ذائقه ام شیرین نهاده.نمازم را می ستایم...
بخواندم من نماز عشق خود را،بی پرده و پروا،تکبیره الاکرام،الله اکبر...
سلام بر یاوران بزرگوار حامل نور
می خواستم به بصر محترمتون برسونم که یحتمل وبلاگ این حقیر تا پایان امتحانات متروکه میشه.اخه اگه من سر نزنم فکر نمیکنم دیگه کسی... بگذریم ... این چیزا گفتن نداره. به علت مشکل بودن درس ها و کمبود وقت کافی و خاتمه یافتن شارژ adsl محترم که تا پایان امتحانات از شارژ محرومه نمیشه سر بزنم اما خواهش مندم شما دریغ نفرمایید..یادم باشه وقتی اومدم انشای نماز رو که فرستادم اداره براتون بنویسم.طلبتون در پست بعدی. متشکرم از همکاری صمیمانه شما.. انشاالله دانش اموزان، دانشجویان و طلاب گرامی هم در درساشون موفق بشن.راستی دعا یادتون نره که خیلی محتاجم... در پناه حق تعالی سلامت باشید ...یا حسین